احمدک

ولی احمدک درس ناخوانده بود

به جز آنچه دیروز از وی شنفت

عرق چون شتابان سرشک ستم

خطوط خجالت به رویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش

به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت

"بنی آدم اعضای یکدیگرند"

وجودش به یکباره فریاد کرد

"که در آفرینش ز یک گوهرند"

در اقلیم ما رنج بر مردمان

زبان و دلش گفت بی اختیار

"چو عضوی به درد آورد روزگار"

"دگر عضوها را نماند قرار"


"تو کز…، تو کز…" وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی ز سنگینی از روی شرم

به پایین بیفکند و خاموش شد

در اعماق مغزش به جز درد و رنج

نمی کرد پیدا کلامی دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش

نمی داد جز آن پیامی دگر

ز چشم معلم شراری جهید

نماینده آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت

غضب می درخشید در چشم او

"چرا احمدِ کودنِ بی شعور،"

معلم بگفتا به لحنی گران

"نخواندی چنین درس آسان بگو"

"مگر چیست فرق تو با دیگران؟"


عرق از جبین، احمدک پاک کرد

خدایا چه می گوید آموزگار

نمی داند آیا که در این دیار

بود فرق مابین دار و ندار؟

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟

به شرحی که از چشم خود بیم داشت

بگوید که فرق است مابین او

و آنکس که بی حد زر و سیم داشت؟

به آهستگی احمد بی نوا

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

"که آنان به دامان مادر خوشند

و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تاکنون یک سخن

ندارند کاری به جز خورد و خواب

به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین دست پر پینه ام شاهد است"

سخن های او را معلم برید

هنوز او سخن های بسیار داشت

دلی از ستم کاری ظالمان

نژند و ستمدیده و زار داشت ؟

معلم بکوبید پا بر زمین

و این پیک قلب پر از کینه است

"به من چه که مادر ز کف داده ای ؟"

"به من چه که دستت پر از پینه است ؟!"


رود یک نفر پیش ناظم که او

به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او

ز چوبی که بهر کتک آورد !

دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کورسویی جهید

به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :

ببین، یادم آمد، دمی صبر کن

تامــل، خــدا را، تامــل، دمـی ...

"تو کز محنت دیگران بی غمی"

"نشاید که نامت نهند آدمی!"



/ 8 نظر / 22 بازدید
فرزاد

سلام میبوسمت آقای کریمی عزیز [گل] روز معلم بهانه ایست تا از معلمین با سواد و پیامبران راستین جامعه یادی کنیم . این روز و همه روزهایی که معلمی میکنید بر شما مبارک باشد.[گل] خوش به حال شماها که هم نفس سعدی و حافظ و فردوسی ها هستید.

طغرلی

[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

صبا

خیلی زیبا بود[دست]

محمد صالح

ولی احمدک درس ناخوانده بود بجز آنکه دیروز آنی شنفت زبانش به لکنت بیافتاد و گفت بنی آدم اعضای یکدیگرند وجودش به یکباره فریاد کرد که در آفرینش ز یک گوهرند زبان دلش گفت بی اختیار چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار تو کز . تو کز . کز وای یادش نبود درآن عمر کوتاه او خاطرش جز آن نمی داد پیامی دگر در اعماق قلبش به جز درد و رنج نمی کرد پیدا کلامی دگر معلم بگفتش به لحنی گران چرا احمد کودن بیشعور نخواندی چنین درس آسان بگو مگر چیست فرق تو با دیگران ؟ عرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا چه میگوید آموزگار ؟‌ نمی داند آیا که در آن دیار بوود فرق مابین دار و ندار چه می گوید ؟‌بگو حقایق بلند به آهستگی او بینوا چنین گفت زیر لب با قلب چاک که آنها به دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر به خاک به مال پدر تکیه دارند و بس من از روی اجبار و از ترس مرگ از آن دست شستم ز درس کنم با پدر پینه دوزی و کار ببین دست پرپینه ام شاهد است معلم بکوبید پا بر زمین به من چه که

شاگرد

سلام جناب کریمی.روز معلم و تبریک عرض می کنم افتخار شاگردی شما در مدرسه شهید ایرانمنش بافت برگ زرینی در دفتر زندگی من است به امید سعادت وخوشبختی برای شما وخانواده محترمتان.

علی سبز علی پور

سلام معلم گرامی از تو تشکر می کنم برای هدایت ما و از اینکه بهترین راه را برای ساختن امروزمان نشان دادی،تویی که ما را از *هیچ* به * همه چیز *رساندی. روزت مبارک

ن

[دست]